جنبش جنگل، برآیند مشروطه ناکام

سید علی حق شناس کمیاب، کارشناس ارشد علوم سیاسی - تاریخ /
اشاره: جنبش جنگل از خرداد 1294 خورشیدی به رهبری میرزا کوچک خان آغاز و در 11 آذر 1300/ سوم دسامبر 1921 با شهادت وی در کوه های خلخال به پایان رسید. این جنبش که با اندیشۀ ضداستعماری و دین مداری آغاز به کارکرد به سرعت به کورسوی امیدی برای مردم درماندۀ گیلان تبدیل گشت. قیام جنگل هرچند با تشتت داخلی، خیانت کمونیست های شوروی، فشار بریتانیا و حکومت مرکزی مطیع اجانب به ورطۀ فروپاشي گرفتار شد، اما بدون تردید فصلی نوینی را در تلاش برای رسیدن به عدالت، آزادی و بیگانه ستیزی در تاریخ معاصر ایران گشود. در یازدهم آذر و در نودمین سالروز شهادت میرزا کوچک خان، مقالۀ مروری – تحلیلی ذیل ضمن بررسی شرایط سیاسی اجتماعی پیش از جنبش و تاثیر به ثمر نرسیدن کامل مشروطه بر پیدایش آن، به مرور اقدامات و روند حرکتی این قیام می پردازد. شايان ذكر است در اين مقاله براي اولين بار، آخرين نامۀ ميرزا كوچك خان به لنين رهبر شوروي از طريق يك رسانه در اختيار عموم قرار مي گيرد.
شرایط اجتماعی گیلان پیش از مشروطه
مردم خطۀ سرسبز گیلان همانند ساکنان دیگر نقاط و مناطق ایران در دوره سیاه قاجار، به لحاظ اجتماعی و اقتصادی در وضعیتی بسیار سخت و دشوار میزیستند. ساختار فاسد و ناکارآمد حکومت های قاجار و عمال و دستنشاندگان محلی آنان در سراسر کشور وضعیتی رقتبار به وجود آورده بود که خطۀ گیلان و اهالی آن نیز از این قاعده مستثنی نبودند. مردم این ناحیه در تمام سال های فرمان روایی پادشاهان قاجار، بهویژه در سال های پایانی قرن دوازدهم خورشيدي، در فقر و فلاکتی عظیم به سر میبردند.
علت اصلی چنین وضعیتی در دوره قاجار در حقیقت ثروت های طبیعی این منطقه بود. جایگاه ویژه جغرافیایی و توانایی های طبیعی سرزمین گیلان سبب شده بود شاهان و رجال دربار قاجار همواره درصدد تملک و تصاحب بخش های باارزش و حاصل خیز این منطقه از کشور برآیند و بههمین دلیل بهتدریج بسیاری از سرزمین های آباد گیلان به دست شاهان و درباریان افتاد.
وجود املاک سلطنتی وسیع گیلان خود از جاذبههای حکومت و فرمانروایی این منطقه در دوره قاجاریه به شمار میرفت؛ چراکه این املاک به حکام گیلان اجاره داده میشد و آنان نیز املاک را به افراد دیگری اجاره میدادند. حکام و مالکین بزرگ علاوه بر درآمدی که از زمین های مورد تصرف خود به دست میآوردند، مالیات زیادی را نیز از مشاغل و کشاورزان اخذ می کردند.
اگر بخواهیم کیفیت زندگی دهقانان گیلان را در رابطه با زمین و ارباب بیان کنیم، میتوان گفت هیچ حقی برای زارع نسبت به ارباب زمین وجود نداشت. هیچ حقی نبود که ارباب نسبت به زارع و زمین نداشته باشد. بهطوری که در پارهای از موارد شرمآورترین هدیهها یعنی عفت دختر دهقانزاده را از آن خود میدانستند و باشرفترین آنان دخالت در زندگی آینده دختران این روستاها را در انتخاب همسر برای خود یک حق طبیعی میشمردند». علاوه بر این، کشاورزان بیدفاع به لحاظ تملک بر حاصل دسترنج خود نیز استقلال نداشتند؛ بدینمعنا که پس از آن همه رنج و زحمتی که برای بهرهوری محصول متحمل میشدند، در نهایت باید آن را به هزار بهانه یا دو دستی تقدیم ارباب میکردند و یا حتا پیش از برداشت، آن را در گرو میگذاشتند؛ حمید مهرانی نویسندۀ کتاب اصلاحات ارضی در گیلان، این وضعیت را این چنین توصیف کرده است: «در کار زراعت برنج بایستی پای در آب و سر بر آفتاب سپرد و این هر دو تا پایان خوشهبندی و هنگام درو ادامه مییابد. اما دریغ که همیشه ابرهای بارانزا یاری نمیکنند تا شالیزارهای تشنه، کام ترکنند. در چنین وضع و حالی است که دهقان رنجدیده و خرمن سوخته با طلبکاران و مباشران ارباب روبهرو میشود و عقلش ره به جایی نمیبرد که حاصل ندرویده را چگونه با آنان تقسیم کند! ناگزیر سند میدهد که بهره مالکانه از حاصل ندرویده را در سال های پرباران بپردازد؛ اما افسوس که سال های پرباران نیز نمیتوانند سال های سوخت را جبران نمایند و هر سال سندی بر سند دیگر افزوده میشود تا دهقان بهناچار از زمین جدا گردد و ارباب زمین را با بهره بیش تر به دهقان دیگری سپارد و باز روز از نو روزی از نو! آری، در چنین وضع و حالی فرش اغلب خانهها چیزی جز حصیر نیست و غذای اصلی خانوادهها غالباً برنج است و برنج بیهیچ خورشتی، دهقانان تهیدست شب ها را گرسنه سر بر بالین میگذارند و . . . دهقانان گیلانی با آنهمه نعمت هایی که طبیعت در اختیارش قرارداده چنین روزگار فلاکت باری داشتند». این چنین بود که به تدریج یک طبقهزمیندار بزرگ در گیلان به وجود آمد که خود را نهتنها صاحب و مالک زمین ها و محصولات زراعی بلکه در عمل مالک جان و ناموس مردم میدانست. این عده که در دستگاه حکومت محلی نیز صاحب مقامات بودند، خود را بالاتر و والاتر از مردم عادی و به ویژه کشاورز تهیدست گیلان میپنداشتند و درنتیجه، کشتار و تجاوز را بسیار طبیعی قلمداد میکردند و بهشدت از انديشۀ برابری، عدالت و دینمداری در هراس بودند و به طرق گوناگون آن را در نطفۀ خفه میکردند.
واقعۀ باغ مدیریه، تولد مشروطه خواهی در گیلان
در این شرایط آقا بالا خان از دولت مردان محمد علی شاه و از مخافان سرسخت مشروطه که در سرکوب آزادی خواهان مشروطهطلب در تهران ارادت خود را به شاه به اثبات رسانده بود، به منظور سرکوب هرگونه اعتراضی در گیلان، به عنوان حاکم این ایالت برگزیده شد. وی به تدریج از عنوان "معین نظام" به "وکیل الدوله" و سپس به "سرداری" ارتقا يافت و لقب "سردار افخم" را يدك كشيد. او کسی بود که در جریان تحریم تنباکو و تحصن حاج میرزا حسن آشتیانی و معترضین در میدان ارک تهران به سوی مردم دستور شلیک داد و حدود سی تن را کشته و تعداد زیادی را زخمی کرد.
موج بیداری مردم ایران که در اثر ظلم بیش از حد حاکمان به گیلان هم سرایت کرده بود، موجب پیدایی گروه های آزاد اندیشی ضد حکومت در رشت شده بود.
"آقا بالا خان سردارافخم" بالافاصله پس از به دست گیری قدرت اقدام به سرکوبی این گروه ها و دستگیری اعضای آن به عناوین مختلف و ممانعت از انتشار روزنامه هاي آنان نمود.
یکی از نشریات تاثیرگذار آن دوران، روزنامۀ "خیر الکلام" بود که توسط شیخ ابوالقاسم افصح منتشر می شد. این نشریه به توصیه حاجی ملامحمد خمامی به سردار افخم توقیف شد.
حاجی ملا محمد خمامی معتقد بود مشروطیت از ابداعات مردم اروپا است و در فتوایی نیز در این مورد صادر کرده بود. هنگامي كه خبر دستگیری شیخ ابوالقاسم افصح المتکلمین را به حاجی خمامی دادند، او به رغم کسالت به دارالحکومه رفت و دستگیر شدن افصح را به سردار افخم تبریک گفت و اعلام کرد: «مخصوصاً آمدهام تا به حکم قرآن به شما بگویم افصح باید سر به نیست شود و همفکرانش تبعید شوند».
با این حال انجمنهای مبارز مختلفی در شهرهای گیلان و به ویژه رشت در حمایت از مشروطهخواهان تشکیل شد که بیش تر آنان توسط روحانیون اداره می شدند. از این دست می توان به انجمن "کمیته ستار" اشاره کرد که محفلی سری بود. به گفتۀ شادروان ابراهیم فخرایی از صاحب نظران جنبش جنگل در کتاب"گیلان در جنبش مشروطیت" نام کمیتۀ سری "ستار" رشت، به عقیده بعضیها از آن جهت انتخاب شد که میبایست نامش پنهان بماند و افرادش شناخته نشوند. چون به محض شناخته شدن دستگیر و اعدام میشدند. عدهای هم عقیده دارند آن را بهخاطر مجاهد مشهور ستارخان "ستار" گذاشته بودند. اعضای این کمیته عبارت بودند از: میرزا کریم خان رشتی (خان اکبر) و سه برادرش معز السلطان و عمید السلطان و احمد علی خان، سید ندامانی (ناصر الاسلام)، حسین کسمایی، علی محمد تربیت، حاجی حسین (اسکندانی)، جواد خان (ناصر الملکی)، مشهدی مختار (اردبیلی)، کاکا گل میخ فروش (اسکندانی)، رحیم شیشهبر و میرزا محمد علی (مغازه).
میرزا کریم خان رشتی در رأس کمیته سری قرار داشت. جلسات کمیته در محله سبزه میدان در خانه میرزا یوسف خان (معاون دیوان) که در ضمن شوهر خواهر مدیر الملک بود، تشکیل میشد. از قرار معلوم، سردار افخم از همان روز اول ورود خود به گیلان به تمام پیشنهاد های مجاهدین و آزادیخواهان گیلان بیاعتنا بود و به تقاضای مردم درخصوص تأسیس انجمن ایالتی به هیچ وجه توجهی نداشت و از این بابت مورد خشم و نفرت مردم آزادیخواه گیلان بود.
سردار افخم براي مقابله با شورش هاي احتمالي، دارالحكومه را به مرکز اوباشان و فراشان سرکوب گر تبديل كرده بود. به همین جهت مجاهدین گیلان از جمله اعضای کمیتۀ ستار تصمیم گرفتند به هر وسیلۀ ممکن سردار افخم را از بین ببرند. در روزی که سردار افخم در مجلس مهمانی در باغ مدیریه حضور داشت، مجاهدین گیلان از سه نقطه، نخست خانه یوسف خان (معاون دیوان)، دوم از باغ حاجی وکیل و سوم از خانه میرزا کریم خان به سمت باغ به حرکت درآمدند. سپس پانزده نفر آنان همراه معز السلطان مأمور باغ مدیریه شدند و عدهای هم به همراه میرزا حسین خان کسمایی و علی محمد خان تربیت به سمت دارالحکومه حرکت کردند؛ ستون سوم نیز زیرفرمان یپرم خان، مأمور پشت دارالحکومه شدند.
ستون پانزده نفری معز السلطان که در سه درشکه جای گرفته بودند، با پوشاندن اسلحه زیر عبا به محض ورود به ورودی باغ مدیریه با محافظان باغ درگیر شدند و دو نفرشان را به قتل رساندند و با پرتاب بمب به سوی پلههای عمارت به داخل باغ پیش روی کردند.
معز السلطان نیز خود با "ماوزر" به تعقیب سردار افخم پرداخت. سردارافخم پس از دیدن معز السلطان به سمت دستشویی گریخت، در درگیری بین این دو معز السلطان گوشۀ جامۀ سرداری سردار افخم را گرفت و آن دو با هم گلاویز شدند تا آن که سردار افخم در حال گریز توسط آتش گلولۀ یکی از گرجی ها نقش بر زمین شد.
وقتی خبر کشته سردار افخم در شهر پیچید، بلافاصله دیگر گروههای مجاهدین دارالحکومه را تصرف و بر اوضاع شهر چیره شدند و با روحیۀ مضاعف به تجهیز داوطلبان و آموزش نظامی آنها برآمدند.
رویداد باغ مدیریه نه تنها مظهر خشم و نارضايتي گیلانیان بر علیه ظلم حكام وقت گرديد، بلکه بازتاب آن در سراسر ایران روحی تازه به مشروطه طلبان و آزادی خواهان داد و بلادرنگ برخی افراد حکومتی که موضوع انقلاب مشروطه را جدی دیدند به صف مخالفین حکومت پیوستند. از این دست می توان به سپهدار رشتی اشاره کرد که پس از واقعه باغ مدیریه و به محض اینکه وکیل التجار یزدی و ناصرالاسلام ندامانی مأمور شدند تا به تنکابن رفته و از او بخواهند رهبری مجاهدین شمال را به عهده بگیرد، به سرعت اين پيشنهاد پذیرفت و بلافاصله با چند تن از نزدیکان خود و حدود پانصد نفر تفنگچی وارد رشت شد و اداره امور فرماندهی نیروهای انقلابی را به دست گرفت و برای فتح پایتخت به سوی تهران حرکت نمود.
گیلان ناامید از مشروطه
با گشودن تهران توسط انقلابیون، مشروطه با شعار و آرمان های عدالت خواهی و برابری و احقاق حق مظلوم از ظالم به پیروزی رسید. در ابتدا مشروطه تاثیرات نسبتا مطلوبی بر زندگی مردم گذاشت؛ اما به تدریج عموم مردم محروم گیلان که با تمام وجود به یاری و مساعدت مشروطه برخاسته بودند، دریافتند که در این جان فشانی ها هرگز به اهداف و خواستههای خود نرسیده اند. هرچند با پیروزی مشروطهطلبان و خلع محمدعلیشاه تغییرات عمدهای در نظام و ساختار سیاسی و حکومتی کشور روی داد، اما نفوذ وابستگان استبداد و ایادی دولت های بیگانه به پیکره نظام مشروطه و نهادهای آن موجب شد تا وضعیت اسفبار پیش از مشروطه هم چنان بدون تغییر باقی بماند و حتا در مواردی بر وخامت اوضاع نیز افزوده شود. مردم آزادیخواه گیلان مشاهده میکردند که دولت های مشروطه نه تنها به فکر بهبود اوضاع مملکت نیستند، بلکه درصددند آزادی های نسبی به وجودآمده را نیز متوقف و محدود کنند. در این میان وجود عناصر حکومت پیشین، در رأس مشروطه خواهان که به جهت منافع شخصی از محمدعلی شاه روی برگردانده و به انقلابیون پیوسته بودند، از نشانه های انحراف مشروطه بود. بارزترین این موضوع، چنان که اشاره شد، فرماندهی حمله و حرکت مجاهدان گیلان به تهران توسط سپهدار رشتی بود که خود سال ها همکار و عامل دربار قاجار بود. سپهدار رشتی از طبقه مالکان بزرگ ایران محسوب میشد که حتا پیشینۀ سرکوب مشروطهخواهان و آزادیخواهان را نیز داشت. از کارهای سپهدار، این بود که در اجتماع مسجد جامع تهران، كه چند تن از عناصر ملی کشته شدند، یکی از عوامل سرکوب بود و روزی که دستهجات سینهزن به راه افتاده و پیراهن خونین سیدعبدالحمید را با خود حمل میکردند، به فرمان سپهدار مسجدجامع محاصره و به ملیون شلیک شد. او به علما گفته بود مأمورم شما را متفرق کنم. وی در مدتی که حاکم گیلان و اردبیل بود، با همیاری عینالدوله مستبد به محاصره تبریز شتافت و به مخالفان ستارخان یاری رساند. چنین فردی ناگهان با تغییر چهره به یک آزادیخواه سرسخت تبدیل شده بود. او به اندازه ای در مجاهدین نفوذ کرد که پس از فرماندهی مشروطهخواهان گیلان، به وزارت جنگ و سپس نخست وزیری برگزیده شد. روشن است که چنین فردی با توجه به گذشته و ارتباطاتش، صرفاً در پي مطامع خود بود تا انديشۀ مردم. نهتنها در گیلان بلکه در کل کشور، بیش تر فرماندهان و رهبران حرکت های مشروطهخواهی یا از عوامل رژیم پیشین و یا از مالکان و خوانینی بودند که تنها برای حفظ منافع و جایگاه خود با نهضت همراه شده بودند؛ به عبارت دیگر این افراد زمانی که موج بیداری مردم ایران را جدی دیدند، ترجیح دادند با پشت پا زدن به نظام گذشته بر امواج انقلاب مشروطه سوار شده تا به این ترتیب منافع خود را حفظ و ارتقاء دهند. تاریخ ثابت کرد که همین گروه انقلاب مشروطه را به بیراهه کشاندند و با برخی اقدامات خود به آرمان ها و وعدههای نخستین انقلاب اعتنا نکرده و وضعیتی بهمراتب وخیمتر از پیش به وجود آوردند. بی کفایتی آنان کار را به جایی کشاند که دخالت و نفوذ بیگانه در امور کشور به مراتب بیش از سال های پیش از مشروطه افزایش یافت. در این میان، آغاز جنگ نخست جهانی نیز عامل مضاعفی در گرفتاری مردم بود. دولت مرکزی که در این روزها نقش و قدرتی نداشت، به حدی بیکفایت بود که روسیه و بریتانیا براساس معاهده 1907 ایران را بین خود تقسیم نمودند. در چنین اوضاعی مردم نه در سطح داخلی و نه در روابط خارجی رنگ خوشی ندیده و خواری و خفت دولت خود را میدیدند. طبیعی بود که این مردم از مشروطه و برآیند آن ناراضی و مأیوس شوند. هر چند هر انقلاب و دگرگونی ضعف هایی را نیز درپی دارد، اما کاستی های پس از مشروطه از سطح نرمال و قابل پذیرش فراتر رفته بود. در آن سال ها بینظمی و ضعف مفرط بر تمام ارکان کشوری و لشگری چیره و حکمفرما بود. فقر و قحطی و ظلم و تجاوز حاکمان محلی بیداد میکرد؛ تا جایی که در برخی مناطق کشور مردم جهت گذران زندگی و کسب رضایت اربابان و پرداخت مالیات، مجبور به فروش دختران خود شدند. اهالی گیلان نیز میدیدند که با وجود تمام پی گیری ها و تلاش های آنان، حاکمان پیشین و برخی سرسپردگان دولت های استعماری با نام مشروطه و قانون همان رفتارهای دوره استبداد پیش از مشروطه و حتا بدتر از آن را اعمال میکنند. چنین بود که زمزمههایی در مخالفت با وضع موجود، اعم از ظلم بی اندازۀ حاکمان محلی، بینظمی و نابسامانی اوضاع مملکت، فقر و فلاکت، قتل و دزدی و بدتر از همه اشغال بخش هایی از کشور توسط دولت های بیگانه آغاز شد. در این شرایط نابسامان اقتصادی دیگر آزادیخواهی، خداترسی و میهن پرستی جایی در بین مردم نداشت. روس و بریتانیا یک سال پس از مشروطه با استفاده از ضعف حکومت مرکزی، در پیمان سری 1907 ایران را هم چون کیک تولدی بین خود تقسیم کرده بودند. در 1910 روسیۀ سفاک برای اخراج مورگان شوستر آمریکایی که می رفت تا نظم و نسقی به اقتصاد ویران ایران بدهد به دولت مشروطه التیماتوم داده و نیروهایش تا زنجان پیش آمده بودند و چه جنایت ها که نکردند و به رغم ایستادگی مجلس، چاره ای جز پذیرش اولتیماتوم برای ناصرالملک نائب السلطنه باقی نماند. در واقع اگر ناصرالملک اولتیماتوم را نمی پذیرفت با آن ضعفی که در تمامی سطوح گریبان دولت مشروطه شده بود، چه بسا روس ها همان بلای گلستان و ترکمانچای را بار دیگر و این بار بدتر بر سر ایران می آوردند. در گیلان جایی که مردم ناامید از مشروطه، در فقر و رنج و ناامنی دست و پا زده و بدتر از همه باید حضور مستبدانه و ظالمانه کنسول و قزاق های روسی را نیز تحمل میکردند، مردی انقلابی و متدین و ناسیونالیست به نام میرزا کوچک خان، بیرق مبارزه با اجانب و وطن فروشان را برافراشت.
میرزا کوچک که بود؟
"یونس" پسر میرزا بزرگ ملقب به میرزا کوچک در سال 1257 در شهر رشت و در محلۀ "استادسرا" زاده شد. یونس در رشت در مدرسۀ حاج حسن و جامع و سپس در مدرسۀ محمودیۀ تهران به تحصیل علوم دینی پرداخت، امّا با آغاز جنبش مشروطه ترک تحصیل و لباس کرد و به مجاهدین مشروطهخواه رشت پیوست.
یونس جوان در تحصّن مشروطهخواهان رشت در شهبندری عثمانی شرکت کرد. رویداد مدیریه در میرزا کوچک خان تاثیر شگرفی گذاشت و پس از آن وی به مجاهدین رشت پیوست و در اردوی مجاهدین برای فتح تهران حضور داشت. میرزا به سبب شجاعتی که در برخوردها با نیروهای دولتی نشان داد نه تنها مورد ستایش یارانش در کمیتۀ ستار رشت قرار گرفت بلکه به عضویت کمیسیون جنگ نیز برگزیده شد. در جریان مبارزات مردم با دربار قاجار، برای کمک به ستارخان که در تبریز با نیروهای دولتی درحال نبرد بود به سوی تبریز رفت اما به جهت بیماری نتوانست به تبریز برسد و به تهران بازگشت.
با این حال رابطهاش با سازمانهای مجاهدین در تهران ادامه یافت. او به همراه مجاهدین در جنگ "گمش تپه" با محمّد علی شاه که با پشتیبانی دولت روسیۀ تزاری برای دستیابی دوباره به قدرت وارد خاک ایران شده بود، شرکت کرد و زخمی شد و برای مداوا چندماه در باکو و تفلیس اقامت گزید.
میرزا کوچک پس از استقرار نظام مشروطه نیز در گیلان به فعالیت آزادی پرداخت. تا این که با تصمیم و خواست کنسول روسیۀ تزاری در رشت، میرزا با چندتن از آزادی خواهان گیلان برای پنج سال از رشت تبعید شدند. به علت اختلافی که بین میرزا و سران نظام مشروطه روی داد وی هیچ مقامی را در دستگاه دولتی نپذیرفت و مدتی با فقر در تهران ماندگاری گزید.

هیات اتحاد اسلام و آغاز جنبش
با آغاز جنگ نخست بین الملل (1914) نیروهای روس، بریتانیا و عثمانی به خاک ایران وارد شدند. تجاوزی که زاییدۀ فساد دربار و دولت ناکارآمد بود. در این اوضاع زمین داران بزرگ گیلان هم با پشتیبانی کنسول روسیه، غارتگریهای خود از اهالی شهرها و دهقانان گسترش دادند. در چنین شرایطی گروهی از سیاسیون با هدف ایجاد مانع در برابر تجاوزات بیگانگان و سروماسان دادن به اوضاع کشور نشست های مشورتی در تهران برگزار کردند. نتیجۀ این نشست ها، آغاز به کار سازمانی زیر نام "گروه اتحاداسلام" در ایران بود. اتحاد اسلام نام سازماني بود كه مقر آن در استامبول بود. این سازمان از سال های ابتدایی دهۀ 1890 توسط تنی چند از نویسندگان و پيشوايان ديني از جمله سيد جمالالدين اسدآبادي به وجود آمد. آنان ايجاد اتحاد اسلامي را يكي از مهم ترين راه براي رویارویی با كشورهاي اروپایی می دانستند. به اعتقاد نگارنده با توجه به ارتباطات گستردۀ سیدجمال اسد آبادی، سازمان اتحاد اسلام عثمانی با برگرفتگی از ویژگی های فرقۀ "فراماسون" در مقابل اهداف این سازمان قد برافراشت، هر چند وابستگی این نهاد به فراماسونری نیز دور از ذهن نیست. پس از مدتی عبدالرحمن كواكبي، عبده، رشيد رضا و ديگران اين فكر را با هدف گردآوردن عموم مسلمانان زير لواي واحد و ايجاد روزنه سياسي جهاني براي دنياي اسلام دنبال كردند. در رابطه با پیدایش گروه اتحاد اسلام ایران، اسماعیل رائین می نویسد: «دو نفر از نمايندگان سلطان محمد پادشاه عثماني، براي اتحاد مسلمين شرق ميانه و الحاق ايران به تشكيلات اتحاد اسلام (كه از اكثر ممالك سني تشكيل شده و سلطان عثماني سردمدار آن بود) فعاليت ميكردند اين دو نفر از جانب سلطان سني عثماني مأموريت داشتند تا به هر وسيله شده، دربار قاجاريه و نيز مردم ايران را كه پيرو مذهب شيعه جعفري اثني عشري بودند، واداركنند تا وارد جرگۀ «اتحاد اسلام» و پايههاي «خلافت اسلامي» را براي پادشاه عثماني مستحكم كنند، ولي دربار قاجاريه و هيچ يك از رجال و بزرگان مملكت و به خصوص علماي شيعه ايران و بينالنهرين پيشنهاد آن ها را نپذيرفتند... توسط عدهاي از علما و رجال سياسي ايران مانند سيد محمدرضا مساوات، سيدمحمد كمرهاي، سليمان محسن اسكندري، ميرزا طاهر تنكابني، سيد حسن مدرس و… عضويت اين سازمان را پذیرفته و در پيشرفت هدف سازمان، شركت فعالانه داشتند؛ اما نه به طور دستهجمعي بلكه تكتك و به شكل انفرادی. چون پيوند معنوي و ارتباط اجتماعي بين محافل ديني برقرارنبود».
به رغم تماسهایی که در آغاز کار با برخی از نمایندگان دولت عثمانی گرفته شد، به سبب تفاوتهای مذهبی، سیاسی و اجتماعی و تا حدودی مشکلات تاریخی روشن شد که گروه اتحاد اسلام ایران چه از نظر اندیشه و برنامههای سیاسی و چه از دید سازمانی، نمیتواند زیر انقیاد حکومت عثمانی قرار بگیرد. میرزا کوچک در تهران با این دسته از سیاسیون در تماس بود.
ملكالشعراي بهار در مورد پيوستن ميرزا كوچكخان به اتحاد اسلام چنين مينويسد: «ميرزا با اردوي احرار از گيلان به قزوين و از آن جا به تهران آمد و در دورۀ افتتاح دورۀ دوم مجلس در طهران جزء مجاهدین اطراف سردار محیی و سپهسالار به شمار می رفت و در واقع جزء حزب اعتداليون و در جرگۀ هواداران آن حزب محسوب ميگرديد… بعد از بستهشدن مجلس در سال 1329 هـ ق… دو نفر از دعات ترك «بها بيك و روشني بيگ» به عنوان دعوت به «اتحاد اسلام» وارد تهران شدند و با دمكرات ها كه از دولت وقت ناراضي بودند به هم ساخته، لژی شبیه به دستگاه فراماسون دایر کردند و مردم را جلب نموده و در آن نقطه با چشم بسته حاضر کرده و به اتحاد اسلام و فداکاری در این راه دعوت می کردند. و مردم را جلب نموده و… به اتحاد اسلام و فداكاري دراين راه دعوت ميكردند، مؤسس دو نفر ترك و مرحوم سيد محمدرضا مساوات بود و ميرزا كوچكخان هم جز اعضا مؤسس اين جمعيت داخل كارگرديد و از سردار محیی و حزب اعتدال جدا شد و دعوت اتحاد اسلام را پذیرفت. این حزب «اتحاد اسلام» بعد ها به هم خورد و در ایران گونه نکرد ... اما ميرزا كوچكخان با عقيده؛ "اتحاد اسلام" به گيلان رفت و در جنگ بينالملل تشكيلاتي در شهر و جنگل فومن به نام «اتحاد اسلام» راه انداخت».
گروه اتحاد اسلام ایران تشخیص داد که برای ایجاد هستههای مقاومت در برابر دخالت دولت های بیگانه و پاسداری از استقلال ایران، می بایست کانونهای مقاومت نظامی در شهرستان ها پایهگذاری شود. این گروه به میرزا مأموریت داد تا همراه با میرزا علیخان سالار ملقب به سالار فاتح در شمال ایران اقدام به تشکیل نمایندگی "هیأت اتحاد اسلام" بکند؛ میرزا علی و میرزا کوچک به دلیل اختلاف نظرهایی که پیش آمد از هم جدا شدند. میرزا کوچک که جنگل های گیلان را برای برپایی سازمان نظامی چریکی مناسبتر میدانست، در21 اردیبهشت-خرداد 1294 خورشیدی به گیلان رفت.
به علّت حکم تبعیدی که به خواست کنسول روسیۀ تزاری صادر شده بود، ورود میرزا به رشت پنهانی انجام گرفت. میرزا کوچک خان نخست کوشید در نشست ها و دیدارهای پنهانی نظر چند مالک بزرگ و خوشنام را برای ایجاد یک پایگاه مقاومت نظامی جلب کند، اما توفيقي نيافت، زیرا آنان با وجود تظاهر به اسلام خواهی و ایران پرستی، حاضر نبودند جان یا حتا بخشی از داراریی خود را به خطر اندازند و ترجیح میدادند با راحت طلبی و بدون تحمل سختی، آزادیخواه و استقلالطلب باقی بمانند.
در ۱۲۸۶ و همزمان با تجاوز ارتش روسیه به انزلی ورشت از آستارا، میرزا کوچک خان، دکتر حشمت از اعضای اتحاد اسلام را در منزل مؤید الدیوان - داماد میرزا محمدخان صالحی لاهیجانی ديدار كرد. در این نشست پیشنهاد میرزا کوچک خان برای استقرار مرکز عملیات عبيه بيگانگان در جنگلهای گیلان به تصویب رسید. آنان سپس با دو تن از یاران به نامهای سیدمحمد خان و شیخ عبدالاسلام [عرب] شبانه از لاهیجان به رشت حرکت کردند.
اعضای هستۀ مرکزی هیأت اتحاد اسلام، عبارت بودند از: میرزا کوچک خان، میرزا احمد مدنی، دکتر ابراهيم حشمت، میرزا شفیع رضاسرایی، سید عبدالکریم کاشی ، میرزا نحمی اسحقزاده و میرزا ابوالقاسم، حاجی احمد کسمائی ، محمد علی پیربازاری ، حاجی میرزا محمد رضاحکیمی. هدف آنان به این شرح اعلام شد: اخراج نیروهای بیگانه از کشور ، برقراری امنیت و رفع بیعدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد.
به فاصلۀ اندکی نخستین پایگاه جنگ های چریکی دهقانی در جنگل تولم در سه فرسخی شمال باختری رشت که مالک آن میر احمد مدنی(از مبارزان نهضت جنگل) بود و زمینی را در اختیار اتحاد اسلام، میرزا و یارانش گذاشته بود، برپا شد.
سند زیر، حاکی از «زمان شروع به کار جنبش جنگل ثبت شده در سازمان اسناد ملی است که براي نخستين بار در مجلۀ مجموعۀ تاریخ در پائیز 1380 به چاپ رسید:
ادارۀ جلیله کارگزارم مهام خارجه گیلان
به وسیله مکاتبات عدیده، که از طرف این قنسول گری به آن اداره جلیله شده، از شرارت اهالی طوالش، خاطر عالی بخوبی مسبوق است. ولی منظور از مزاحمت، این بود که از طرف آن اداره، در جلوگیری سارقین آن حدود، اقدمات مجدانه به عمل آید. تاکنون به هیچ وجه، قوايي برای کوتاه کردن دست شرارت آن ها، اعزام نشده. عدممجازات، بر جسارتشان افزوده، از سو،اعمال سابقهء خود، دست نکشیدهاند. سهل است، همه روزه به چپال و سرقت مشغول و از طرف کمپانی قطع اشجار، متواترا عریضجات شکایتآمیز از تجری اشخاص فوق الذکر، در ارتکاب سرقت و چپاول، به قونسول گری میرسد و از قرار اخبارات واصله، راه انزلی به طالش دودرب هم، به کلی مسدود شده و هرمکاری که از آن خط عبور میکند،کلیه اشیای محمولهء او را غارت مینمایند. بعلاوه، خاطر عالی آگاه است که یک عده دیگر از اشرار ،به سرکردگی میرزا کوچک، در نرگستان-که تقریبا از آنجا به شهر، شش ساعت راه مسافت دارد-در کنار مرداب، مسلماً ساکن و مشغول جمعآوری اسلحه و ازدیاد نفوس خود هستند و بعضی اشرار را، دعوت به حمل سلاح مینمایند. چون تاکنون از طرف ماءمورین دولت علیه مقیمین گیلان، بر ضد آنها اقدامی نشده، همه روزه بر عده خود میافزایند. چند نفر آژان و قزاق هم-که مأمور شده، به طرف فومنات رفتهاند-به هیچوجه برای جلوگیری...از میرزا کوچک و همراهان او، اقداماتی ننمودهاند. لهذا،خواهشمند است قنسو[لگری را مطلع]فرمائید که برای سرکوبی اشرار طوالش و متفرق نمودن همراهان میرزا کوچک، چه اقداماتی اتخاذ خواهید فرمود؛و نیز، خاطرنشان عالی مینماید که چون قبلا از طرف قنسول گری،اخطار و تقاضا شده بود که از سوءقصد و شرارت مرتکبین فوق تا سهل است، جلوگیری به عمل آورند، هرگاه خدای نخواسته، خسارتی از طرف چپاول چیان و اشرار فوق الذکر متوجه اتباع و کمپانی های روس شود، مسئولیت آن، البته به عهده اولیای دولت علیه ایران خواهد بود. خوبست این مراسله قنسول گری را، سند دانسته و از مشروحات آن، در طهران، خاطر اولیای امور دولت علیه را مستحضر فرمائید.
[امضای]اوسینکو
سواد،مطابق اصل است.[محل مهر وزارت امور خارجه،ادارهء تحریرات روس]
روزنامۀ جنگل
نخستین دورهء روزنامۀ جنگل از یکشنبه 19 شعبان 1335(20 مرداد 1296،10 ژوئن 1917) منتشر شد و تا شمارۀ 31 (17 شعبان 1339،18 خرداد 1297،8 ژوئن 1918) ادامه یافت. (چاپ سنگی- محل چاپ کسما). در نخستین شماره غلامحسین کسمائی نویدی به عنوان مدیر روزنامه معرفی شده و از شمارۀ دوم تا شمارهء سیزدهم، نام حسین کسمائی مجاهد معروف مشروطیت به عنوان مدیر مسئول روزنامه درج شده است؛ بار دیگر از شمارۀ 13 تا 31 تنها نام غلامحسین کسمائی نویدی به عنوان (سردبیر)آمده است. به نوشتۀ ابراهیم فخرائی منشی مخصوص ميرزا کوچک، حسین کمسائی فقط تا شمارۀ 9 سردبیر روزنامۀ جنگل بوده و از شمارۀ 9 کنارهگیری کرده است.

درگیری با قوای روس و بریتانیا
ژنرال دنسترویل فرماندۀ نیروهای نظامی بریتانیا در شمال ایران در مورد خطوط اصلی سیاست آن دولت در ایران مینویسد:«به عقیدۀ من نبایستی طوری رفتار کنیم که ایرانیان هوشیار شده بفهمند با این که ما خودمان یک مملکت دموکراسی هستیم در مملکت آن ها، ملاکین و سرمایهداران عمده را بر علیه نهضت دموکراسی تقویت میکنیم». این سیاستی بود که روس ها نیز بی پرواتر از آن پیروی می کردند.
جنگلیها از پشتیبانی آن قسمت از بازرگانان و مالکان گیلان که تمایل ناسیونالیستی داشتند برخوردار بودند. دهقانان، پیشهوران و تهیدستان شهری نیز از حملات ضدّ امپریالیستی آن ها حمایت میکردند. جنگافزار مبارزان جنگل در آغاز از داس و نیزه و سلاحهای کهنه فراتر نمیرفت، امّا اندکاندک جنگافزارهای بیش تری در اختیار مبارزان قرار گرفت. مبارزان و اسلام خواهان عثمانی با ارسال سلاح و تعدادی افسر آلمانی و اتریشی نیز در آموزش نیروها به میرزا کوچک کمک می کردند. تشکیل پایگاه جنگی برای دفاع از ناموس و حقوق دهقانان در برابر تجاوز مالکان و بازرگانان بزرگ وابسته به روسیۀ تزاری، مالکان بزرگ گیلان را که برای فریب تودهها وطنپرستی و دین داری تظاهر میکردند به وحشت انداخت؛ به طوری که تعدادی از آنان پرچم روسیۀ تزاری را به نشانۀ تابعیّت آن کشور بر سر در منازل خود افراشتند. کنسول روس نیز در رشت برای سرکوب مبارزان جنگل همکاری میکرد. در حقیقت کنسول روسیه در رشت، فرمانروای مطلق شهر بود و در تمام امور مداخله میکرد و همراه زمینداران و بازرگانان بزرگ گیلان به دولت مرکزی فشار میآورد که با گسیل نیرو جنگلیها را از میان بردارد. در این میان چریک های میرزا توانسته بودند ضربات سختی به نیروهای روس و بریتانیا وارد کنند.
فرماندهان نیروهای بریتانیا که میرزا کوچک را عامل اصلی جلوگیری از برنامههای خود در ایران و قفقاز میدانستند و درصدد ترور او برآمدند. کاپیتان "نوئل" انگلیسی (عضو اینتلیجنت سرویس) مأمور این ترور شد، امّا توطئه افشا و کاپیتان نوئل بازداشت گردید. پس از فاش شدن طرح ترور میرزا توسط بریتانیا، سرهنگ استوکس به نمایندگی نیروهای نظامی بریتانیا در ایران ضمن درخواست موافقت رهبران جنبش جنگل با عبور ارتش بریتانیا از گیلان به سوی بندر انزلی و قفقاز و خروج از ایران، میرزا را تشویق و ترغیب کرد که به سوی تهران حرکت کرده و با برکناری قاجار حکومت را در دست بگیرد. وی اعلام کرد چنان چه سران جنگل و هیأت اتّحاد اسلام به دولت بریتانیا اعتماد و با آن دولت در مبارزه با بلشویکها در قفقاز همراهی کنند، آن دولت فخیمه! آماده است حکومت جنگل را در ایران به رسمیت بشناسد و از یاری دادن به آن دریغ نورزد؛ ولی میرزا که نمی خواست داغ بیگانه گری بر پیشانی اش بخورد این پیشنهاد را قاطعانه رد کردند.
ژنرال دنسترویل فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران در خصوص دیدار نمایندگان با سران نهضت جنگل مینویسد:«کنسول بریتانیا به میرزا گفت: اگر جنگلیها علیه بلشویکها قیام نمایند، بریتانیاییها تمام تلاش خود را به کار خواهند برد که دولت را به دست جنگلیها بدهند؛ چنان چه بخواهند رد کنند بریتانیاییها مجبورند با خود بلشویکها متحد شده آنوقت است که اساس جنگل و جنگلیها برهم خواهد خورد». وی دربارۀ گفت و گو با میرزا ادامه میدهد: «من، از جانب خود وعده دادم که اگر شرایط و تقاضای فوق(آزادی فوری اسرا که سروان نوئل انگلیسی هم جزء آن ها بود-آزاد کردن عبور و مرور در راه بندر انزلی- تأمین و تضمین عبور بلامانع قوای بریتانیا)را قبول کند، سیاست داخلی او ار در ایران به رسمیت بشناسم». به رغم درگیری با اجنبی ها میرزا کوچک تا حد امکان از برخورد با قزاقان ایرانی برای پرهیز از برادرکشی خودداری میکرد از اینرو در بسیاری موارد اسیران ایرانی آزاد می شدند.
میرزا با عبور نیروهای روسیه در شمال ایران از گیلان و رفتن آن ها به قفقاز از انزلی موافق بود، با این حال نمیخواست نیروهای بریتانیایی به گیلان وارد شوند. ژنرال دنسترویل که توانسه بود با پذیرش تعهدات مالی، نظر "پیجراخف" فرماندۀ باقیماندۀ نیروهای نظامی روسیه در شمال ایران را جلب کند، حمله به گیلان را آغاز کرد. نیروهای جنگل در نبردی نابرابر که در آن دشمن از هواپیما استفاده میکرد و از جهت ادوات جنگی بسیار بر جنگلیها برتری داشت، ناگزیر در منجیل و در 4 خرداد 1297 عقبنشینی کردند. دربارۀ این پیروزی نظامی، سفارت بریتانیا به دولت مرکزی ایران یعنی دولت وثوق الدوله که با بستن پيمان 1919 خشم بیش تر ملی گرا ها از جمله جنگلی ها را باعث شده بود، مژده داد که این پیروزی «نخستین گام برای اعمال حاکمیت حکومت بر گیلان خواهد بود».
امّا با وجود این شکست نظامی، یاران میرزا کوچک که حاضر به سازش نبودند به حملات خود به نیروهای مشترک روسی-انگلیسی ادامه دادند. هواپیماهای بريتانيايي یکبار هم محل اقامت میرزا را بمباران کردند. هرچند برخوردهای نامنظم ادامه داشت.
آغاز اختلاف در جنبش
تلاش "ویکهام" مأمور ادارۀ سیاسی بريتانيا و عوامل دولت مرکزی برای متلاشی کردن جنبش جنگل رهبری آن و برقراری تماسهای محرمانه با پارهای از اعضای کمیتۀ اتحاد اسلام به این انجامید که "هیأت اتحاد اسلام" در 27 دسامبر 1918 بدون حضور میرزا کوچک که در یک مأموریت جنگی بود تشکیل و زیر فشار حاجی احمد و حاجی میرزا رضا قرار شد که پیشنهاد وثوق الدوله را بپذیرند و جنگل را ترک و قوای خود را در اختیار دولت قرار دهند. در زمستان 1919 (9 فوریه) نمایندگان بریتانیا، حاج احمدکسمائی را به گرفتن تأمین و تسلیم به وثوق الدوله تشویق کردند. میرزا مخالف تسلیم بود و به همین جهت اختلاف دامنه یافت. "ویکهم" پیشنهاد کرد که حاجی احمد تسلیم نامۀ جدایی نوشته و امضاء کند و نه فقط او بلکه یارانش هم امضاء کرده و جزئیات دربارۀ سلاحهایی را که تسلیم میکنند را ذکر کنند. در اماننامهای که وثوق الدوله برای حاجی احمد کسمائی امضاء کرد، حاج احمد کسمائی خود را موظف میساخت که در قلع و قمع اشرار و مخالفان دولت یعنی همان مجاهدین جنبش جنگل با دولت مرکزی همکاری کند و به محض ورود نیروهای دولت به فومن و کسما، نیروهایش تمام سلاح های خود را به فرمانده کل نیروهای دولتی تحویل دهند و مطیع دستور دولت باشند. با خیانت حاجی احمد عدهای از افسران نظامی جنگل هم خیانت کرده و به بریتانیایی ها پیوستند. مذاکره و تماس نمایندگان بريتانيا با حاجی احمد کسمائی چند هفته پیش از صدور اماننامه از سوی وثوق الدوله نشان میدهد که دولت انگلستان در این ماجرا دخالت مستقیم داشته است.
این اماننامه پنهانی بود. پس از مکاتباتی که میان رهبران نهضت جنگل با کنسول انگلیس انجام گرفت، کنسول انگلیس در رشت دیدار با میرزا را خواستار شد تا نکاتی را به آگاهی رهبران قیام جنگل برساند. اما این دیدار میسر نشد. ویکهم رئیس ادارۀ سیاسی انگلستان نامهای به میرزا نوشت و در آن، از او و یارانش خواست که در برابر دولت وثوق الدوله تسلیم شوند.
با تسلیم شدن حاجی احمد کسمائی، نواحی میان کسما و فومن بیمحافظ ماند و میرزا کوچک که از هر سو مورد هجوم دشمنان و خائنان قرار گرفته بود ناچار شد منطقه را ترک کند و به سوی لاهیجان و نیروهای دکتر حشمت برود. حاجی احمد کسمائی و یارانش که پیش تر از نیروهای خودی بودند، کوچک ترین زوایای جنگل و پناهگاه ها و محل استقرار نیروها و محل نگهداری سلاح جنگلیها را میشناختند. و بدتر از همه به تمام روابط درون سازمان جنبش آگاه بودند. خیانت حاجی احمد و یارانش ضربۀ سختی به جنبش بود و موجب درهم شکستن سازمان نظامی، اداری و مالی جنگل شد. و با این تشتت عمر کمیتۀ اتحاد اسلام نیز پایان یافت و اطلاعات مربوط به انبارهای سلاح و پایگاهها در اختیار نیروهای مهاجم دولت مرکزی و بریتانیا قرار گرفت. با وجود این ضربهها، میرزا و یارانش جنگ با نیروهای دولتی را ادامه دادند در حالیکه نزدیک به 30 هزار قزاق مبارزان جنگل را دنبال میکردند. میرزا که تمایل داشت با فقط با نیروهای روس و بریتانیا بجنگد تا نیروهای ایرانی، از برخورد با نیروی قزاق ایرانی پرهیز میکرد. میرزا و گروهی از یارانش که برای ادامه دادن مبارزه با گذشتن از سفیدرود به خاور گیلان (لاهیجان) رفته و به نیروهای دکتر حشمت پیوسته بودند،در این منطقه نیز زیر فشار شدید نیروهای دولتی قرار گرفتند.دکتر حشمت که وعدههای وثوق الدوله را باور کرده و فریب خورده بود، از سوی نیروهای دولتی دستگیر و پس از توهین و تحقیر بسیار، محاکمه و سپس به دستور تیمورتاش حاکم گیلان در رشت در 14 اردیبهشت 1298 به دار آویخته شد. در جلسۀ محاکمۀ دکتر حشمت، ویکهم رئیس ادارۀ سیاسی بریتانیا در گیلان نیز حضور داشت.
میرزا کوچک و یارانش که بر اثر هجوم قزاقان به فرماندهی رضاخان و تسلیم شدن نیروهای دکتر حشمت سخت در محاصره بودند، تلاش کردند تا محاصره را بشکنند و به پایگاه های نخستین خود در نواحی فومن باز گردند. سرانجام میرزا کوچک توانست با 8 تن از یارانش از حلقۀ محاصره خارج شود. پس از یک دورۀ کوتاه آرامش، بار دیگر جنگ میان نیروهای دولتی و مبارزان جنگل در تیر 1298 آغاز شد. حکومت گیلان در همۀ نواحی شفت، فومنات، کسگر و... حکومت نظامی اعلام و به اهالی و دهقانان اخطار کرد که قزاقان دولتی هر خانهای را که احتمال سکونت موقت یا استراحت جنگلیها برود، آتش خواهند زد. به رغم این تهدیدها و خشونتها دهقانان گیلان از میرزا و یارانش پشتیبانی و نگهداری میکردند.
رئیس آتریاد تهران، فرمانده نیروهای قزاق، با فرستادن نامهای برای میرزا در 26 شهریور 1298 و دادن وعده وعیدهای فراوان و این که «چنان چه به اردوی قزاق... پناهنده شوی...قول میدهم که وسایلی فراهم آوریم که مابقی عمر خود را با کمال احترام و با مشاغل عالی به آسودگی زندگی نمائی» کوشید میرزا و یارانش را به تسلیم تشویق کند. اما میرزا و یارانش فریب نخوردند و میرزا کوچک در پاسخ به این نامه، ضمن این که آن شخص و پیشنهادش را به تمسخر گرفت، از رفتاری که حکومت گیلان با دکتر حشمت حتا پس از دادن تأمین به قید کلام اللّه (قرآن مجید)کرده بود، یاد کرد.
نکتهای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که در این پاسخ میرزا کوچک به گونه ای روشن و صریح از حقوق و رهایی رنجبران از دست راحتطلبان و اعلام جمهوریت برای ایران سخن میگوید و دیگر اشارهای و نامی از هیأت یا کمیتۀ اتحاد اسلام در میان نیست. این سند نشان میدهد که میرزا از نظر تفکر سیاسی و آرمانهای اجتماعی به طور کامل با آنچه از سوی هیأت(کمیتۀ) اتحاد اسلام منتشر میگردید و در آن از نظام پادشاهی و دولت مرکزی تهران جانبداری میشد، فاصله گرفته است.
یورش های آتریاد تهران به مبارزان جنبش بینتیجه ماند و بر اثر خون ریزی ها و تجاوزات قزاقان به ساکنان روستاها و دهقانان گیلان، جانبداری از جنگل در عموم مردم افزایش یافت.
سرانجام پس از گفت و گوهایی میان نمایندگان دولت مرکزی در سوم بهمن 1299 توافقی میان نمایندگان دولت و سران نهضت به این شرح صورت گرفت: «مادام که مجلس شورای ملی افتتاح نشده و تکلیف قراداد (پیمان 1919 ایران و بریتانیا) معلوم نگردیده است، عملیات خصمانه از هر دو طرف موقوف و قواء جنگل با حفظ نفراتش باقی بماند در عوض جنگل یها از مداخله در ادارات دولت خودداری و پادگان مظامی در رشت برقرار باشد».
با امضای توافقنامه میان نمایندگان دولت مرکزی و سران جنبش جنگل، دوران صلح مسلح آغاز شدکه تا زمان ورود نیروهای ارتش سرخ به انزلی در 28 اردیبهشت 1299/ 20 آوریل 1920 به طول انجامید.
جمهوری سوسیالیستی ایران
با وقوع انقلاب اکتبر 1917 در روسیه سیاست های خارجی این کشور دستخوش تحول شد. لنین با شعار برابری و حمایت از ملت های ضعیف امتیازات نسبتاً مناسبی به دولت ایران در پیمان 1921 داد. از سویی کمونیست ها با میرزا کوچک و جنبش جنگل به منظور جلوگیری از نفوذ بریتانیا در شمال ایران، ارتباط برقرار کردند. میرزا نیز که مرام اشتراکی و شعار برابری ملت ها همسو با اهداف جنگل می دید از این اتحاد استقبال کرد. نخستین ملاقات میان میرزا کوچک خان و فرمانده ناوگان ارتش سرخ ژنرال راسکالینکف در عرشه کشتی کورسک صورت گرفت. از سوي شوروی ها علاوه بر فرمانده مزبور، سرگی ارژنیکیدیزه (کمیسر عالی کمونیست ها در قفقاز) و جمعی از سران فرقۀ عدالت (حزب کمونیست بادکوبه) نیز شرکت داشتند. اعضای هیأت نمایندگی جنگل را علاوه بر خود میرزا حسن آلیانی، سعدا... درویش، میرصالح مظفرزاده، گئورک آلمانی که نام ایرانی هوشنگ را انتخاب کرده بود و اسماعیل جنگلی تشکیل می دادند.
پس از مذاکرات مفصل درباره مرام و مسلک حکومت آیندۀ گیلان که در آن پیش تر با نظر میرزا مخالفت شد، سرانجام پس از ورود ارژنیکیدیزه و پیوستنش به جمع مذاکره کنندگان، و حمایتی که از میرزا به عمل آورد (زیرا این دو نفر از همان زمان انقلاب مشروطیت همدیگر را می شناختند) درباره نکات زیر توافق حاصل شد:
1. اجرای اصول کمونیسم در شرایط کنونی ایران مقدور نیست و بنابراین باید از مصادره اموال مردم و الغاء مالکیت آن ها جلوگیری به عمل آید و تبلیغات کمونیستی نیز موقوف شود.
- 2. طرفین موافقت کردند که جمهوری انقلابی موقت در گیلان تأسیس گردد.
3. توافق شد که پس از تصرف تهران و تأسیس مجلس مؤسسان، حکومت انقلابی گیلان منحل و هر نوع حکومتی که خواسته اکثریت مردم ایران باشد جایگزین حکومت موقتی گردد.
4. روس ها قول دادند که سرنوشت انقلاب ایران را به دست حکومت جدیدالتأسیس بسپارند و هیچ گونه مداخله در امور داخلی ایران نکنند.
5. توافق شد که فقط دو هزار تن از سربازان ارتش سرخ، آن هم به طور موقت، در خاک ایران باقی بمانند و زیاده بر این حد هیچ گونه قوا و نفرات دیگر وارد خاک ایران نشوند. نیز قرار شد که مخارج نگهداری این نیروی دو هزار نفری به عهده جمهوری آینده ایران باشد.
- 6. دولت شوروی متعهد شد هر مقدار اسلحه و جنگ افزار که حکومت جدید ایران لازم داشته باشد در اختیارشان قرار دهد.
7. روس ها پذیرفتند که کالاهای بازرگانی ایران که در بادکوبه ضبط شده باید بی درنگ به جمهوری گیلان مسترد و تمامي مؤسسات تجاری روسیه در ایران به حکومت آینده ایران واگذار گردد.
جنبش جنگل این امتیاز مهم را در پیشگاه تاریخ ایران دارد که بر خلاف نهضت تجزیه طلبی آذربایجان که بیست و پنج سال بعد به ریاست پیشه وری در تبریز به وجود آمد، پیدایش خود را به هیچ وجه مدیون سرنیزه روس ها نبوده است، به همين دليل هم در دل و جان ايرانيان جاي گرفته است. آن روز که راسکالینکف در رأس قوای سرخ وارد انزلی شد، میرزا کوچک خان برای خود در گیلان قدرتی به هم رسانده بود و به همین دلیل کمونیست های فرقه عدالت (اعضای حزب کمونیست آذربایجان روس) که همراه راسکالینکف به انزلی آمده بودند، تصمیم گرفتند میرزا را با خود همراه و از نفوذ و قدرت محلی اش به نفع خود بهره برداری کنند. میرزا کوچک خان که رهبری بود ملی، انقلابی، مذهبی بود به دلیل طینت پاک و خوش نیتی از پیچ و خم های دیپلماسی و از زبردستی و مهارت کمونیست ها برای قبضه کردن قدرت، ناآگاه بود و به همین دلیل خیلی زود به دام ماهرانه بازی آن ها در ایران افتاد و برای مدت کوتاهی آلت دست سیاست های بالشويك ها در ایالات شمالی کشور شد.
جریان همکاری وی با مقامات اشغال گر شوروی، به هوش آمدن و فهمیدنش که آلت دست شده، بریدنش از اعضای کمونیست شورای انقلاب گیلان، و بازگشت مجددش به جنگل، مجال خود را می طلبد.
در نخستین کابینۀ ائتلافی که پس از تأسیس جمهوری سوسیالیستی گیلان تشکیل شد، میرزا کوچک خان هم نخست وزیر بود و هم وزیر جنگ. بقیه اعضای کابینه عبارت بودند از:
میرشمس الدین وقاری (وقارالسلطنه): وزیر، سید جعفر محسنی: وزیر خارجه، محمدعلی پیر بازاری: وزیر، محمود آقا (محمود رضا): وزیر، آقا نصرا... (نصرا... رضا): وزیر پست و تلگراف و تلفن، محمدعلی خمامی: وزیر فوائد عامه، حاج محمد جعفر کنکاوری: وزیر اوقاف، ابوالقاسم فخرائی: وزیر.
خروج میرزا کوچک خان از حکومت بلشویکی
تقریباً از همان آغاز کار اختلافات شدید مسلکی و مرامی میان میرزا کوچک خان و اعضای تندرو شورای انقلاب گیلان به ظهور پیوست. کمونیست ها می خواستند تمام رؤسای دوایر دولتی را اعدام کنند! ولی میرزا کوچک خان با این عمل مخالف بود. دکتر عیسی صدیق (رئیس فرهنگ آن روزی گیلان) در خاطرات خود دقایقی را که سرنوشت وی و همکارانش به تار موئی بسته بوده است چنین شرح می دهد:
«... در میان بازداشت شدگان غیر از خود من، محسن صدرالاشراف (رئیس استیناف گیلان) رکن الدین مختاری (رئیس شهربانی رشت) و محسن اتابکی (پیشکار دارائی) نیز بودند. بامدادان شنیده شد که تمام شب راجع به سرنوشت رؤسای ادارات بحث بسیار شدید و گفت و گوهای طولانی جریان داشته است. افسران روسی و بالشویک ها معتقد بودند که رؤسای مزبور همان شب باید اعدام شوند تا در تمام مملکت رعب و هراس ایجاد گردد و فتح و تصرف شهرهای ایران با مقاومت رو به رو نشود. اما میرزا کوچک خان حرف این عده را رد کرده و گفته بوده است که رؤسای ادارات هموطنان من هستند و بدون سبب نباید مزاحم آنان شد. اگر تقصیری کرده اند باید آن ها را محاکمه و طبق رأی دادگاه عمل کرد والا بدون دلیل من و همراهانم هرگز اجازه نخواهیم داد به آنان آسیبی برسد. بالاخره حس وطن پرستی، قدرت عقاید دینی، و ایستادگی سخت میرزا کوچک خان و تهدیداتی که کرده بود مانع از اجرای نقشه شوم بالشویک ها (در شورای انقلاب) شده و جان همه ما را نجات داده بود».
خاطرات صدرالاشراف (ص 254) تمام این حرف ها را مو به مو تأیید می کند:
«پس از تصفیه ادارات دولتی نوبت پادگان رشت رسید. سحرگاه روز سه شنبه 25 خرداد 1299 بالشویک های مسلح محلی که از طرف سربازان ارتش سرخ حمایت می شدند، غفلتاً به سربازخانه ریختند و پس از چند ساعت جنگ متوالی که در ضمن آن قریب هفتاد تن از سربازان شجاع ایرانی شهید شدند. قزاق خانه رشت به تصرف کمونیست ها و پیروان مسلح میرزا درآمد. فرماندهان آن جملگی توقیف شدند. در این جا هم باز میرزا کوچک خان بود که به داد توقیف شدگان رسید و همه آن ها را از مجازات اعدام نجات داد. با متلاشی شدن تشکیلات قزاق خانه رشت، ستون های نظامی دولت جدید گیلان به تمامي نقاط شمال کشور (بالاخص مازندران) اعزام شدند تا سرتاسر ایالات شمالی را اشغال کنند و قدرت حکومت مرکزی را از این نقاط براندازند. اغلب این کارها- اعزام قوای نظامی به مازندران و سرکوبی نیروهای دولتی متأسفانه با توافق نظر میرزا کوچک خان انجام گرفت زیرا آن بیچاره (دست کم در این مرحله) خبر نداشت که کمونیست ها چه خواب شومی برایش دیده اند.
در این ضمن کمونیست های مسلح غیرنظامی پيوسته از بادکوبه به انزلی و رشت سرازیر می شدند. در عرض این روزها یک کشتی حمل و نقل دائماً میان بادکوبه و انزلی رفت و آمد داشت و کمونیست های آذربایجان شوروی را لاینقطع در سواحل گیلان و مازندران پیاده می کرد. خالو قربان کرد در رأس عده ای از این کمونیست ها در انزلی پیاده شد. پشت سر آن ها قریب 700 تن دیگر در فرح آباد و بندر گز پیاده شدند و به سوی بابل و بابلسر حرکت کردند.
مشیرالدوله (میرزا حسن خان پیرنیا) که در این تاریخ به جای وثوق الدوله نخست وزیر ایران شده بود، سردار فاخر حکمت را که شهرت آزادی خواهی داشت برای اصلاح غائله گیلان نزد میرزا کوچک خان فرستاد و میرزا هم که از سابق با مرام کمونیست ها مخالف بود و از پیشرفت های اخیر آن ها در شمال کشور متوحش شده بود اعتماد و وفاداری خود را نسبت به مشیرالدوله ابراز و برای رفع نگرانی وی از ورود 700 تن دیگر از کمونیست های بادکوبه که با کشتی به انزلی می آمدند جلوگیری کرد. این عمل میهن پرستانه میرزا، مخالفت احسان ا... خان را که مایل به همکاری هرچه بیشتر با کمونیست ها بود برانگیخت. از آن جا که اختلاف این دو نفر دامنه دار بود و هیچ کدام حاضر نمی شد از موضع خود کوتاه بيايند، میرزاکوچک برای اعتراض به اقدامات تفرقهانگیز حزب کمونیست، دو تن از نزدیکان خود را با نامهای برای لنین، به مسکو فرستاد. آنها با معاون وزیرخارجه شوروی، دیدار کردند. فرستادگان جمهوری گیلان، موفق به دیدار با لنین نشدند. میرزا برای جلوگیری از فاجعهای که عملکرد حزب کمونیست پیش آورده بود، تلگرامی به لنین فرستاد، اما جمهوری آذربایجان آن را توقیف کرد.
میرزا کوچک خان روابط خود را با کمونیست های رشت قطع کرد و عازم فومن شد تا دوباره به پیروان خود در جنگل بپیوندد. اما پیش از ترک رشت بیانیه ای صادر و به طور رسمی اعلام کرد مادام که اعضای فرقه عدالت بادکوبه بساط حزبی و تبلیغاتی خود را از خطه گیلان برنچیده اند، مادام که تبلیغات مسلکی آن ها توأم با توهین به مقدسات ملی و مذهبی ایرانیان قطع نشده است، وی به رشت باز نخواهد گشت. همزمان با صدور این اعلامیه، میرزا کوچک خان نامۀ تاریخی زیر را نیز به لنین نوشت که بهترین معرف اوضاع آن روزی گیلان و حاکی از اختلاف نظر شدید میرزا با کمونیست های فرقه عدالت بادکوبه است.
نامه چنین شروع می شود:
بعدالعنوان
در این موقع که قشون فاتح کارگران و دهقانان روسیه دشمنانشان را شکست داده و مظفرانه به قلب لهستان پیش می روند و نیروهای سرمایه داری انگلستان در برابر قوای متحد روس و ایران عقب می نشینند، بسیار متأسفم که باید از کار کناره گیری کنم ولی پیش از اقدام به این عمل می خواهم مطلبی را متذکر شوم که گرچه ملال آور است، لیکن از ذکرش خودداری نمی توان نمود زیرا که در ایران و در جلو چشم خود ما صورت گرفته است.
پیش از ورود قشون سرخ به انزلی من و همکارانم در جنگل های گیلان بر ضد مظالم انگلیس و احجافات دولت سرمایه داری ایران می جنگیدیم و تنها قدرت واقعی و ذیصلاح ما بودیم که توانستیم کاری را که دیگران مافوق تصور می شمردند به انجام برسانیم به این معنی که پرچم سرخ انقلابی را در خاک کشورمان برافرازیم و آرزوی آزاد شدنمان را از قید رقیت سرمایه داری به تمام جهانیان اعلام کنیم.
موقعی که قوای سرخ در خاک ایران پیاده شدند من به وسیلۀ فرمانده کشتی های جنگی بحر خزر (رفیق راسکالینکف) و نمایندۀ کمیته اجرائی مرکز حزب اشتراکی روسیه (رفیق ارژونیکیدیزه) اطمینان کامل خود را نسبت به قشون سرخ ابراز کردم و قرار شد قشون مزبور در خاک ایران بماند و برای تربیت قشون سرخ ایران که هنوز آماده جنگ نشده است به ما کمک کند. از این هم فراتر رفتم و اعلام کردم که حاضرم دست اتحاد به شما بدهم و ملت ایران و دیگر ملل آسیا را برای تحصیل آزادی و جنگ در این راه آماده سازم.
ملت ایران بلا شک از صدور اعلامیه رفیق چیچیرین (وزیر خارجه حکومت شوروی) در ماه ژوئیه 1918 که هم نماینده سیاسی دولت شوروی در تهران (رفیق براوین) و هم فرمانده سفاین بحر خزر (رفیق راسکالینکف) آن را تأیید می کردند، بی نهایت خوشوقت بود و انعقاد پیمان جدیدی را لازم نمی شمرد.
تبلیغاتی اشتراکی (کمونیستی) در ایران عملاً نتایج سوء می بخشد زیرا مبلمان کمونیست از شناسائی افکار، روحیات، و تمایلات ملت ایران عاجزند. من همان وقت به نمایندگان شما گفتم که ملت ایران حاضر نیست مسلک و روش بالشویزم را قبول کند زیرا این کار شدنی نیست و تنها نتیجه اش سوق دادن ملت ایران به آغوش دشمن است.
نمایندگان شما صحت حرف های مرا تصدیق و از سیاستی که نشان دادم پیروی کردند، زیرا تشخیص دادند که فقط با اتخاذ این سیاست است که می توانند ما را در وصول به مقاصدمان در شرق کمک کنند. نیز هر دوی آن ها متوجه شدند که فقط از طریق اجرای این سیاست است که می توان تسلط انگلستان را از شرق دور کرد و نفوذ سلطنت را از بین برد. پس از این قول و قرارها بود که من و یاران جنگلی ام به شهر آمده حکومت سوسیالیستی گیلان را تشکیل دادیم و پرچم انقلاب سرخ را برافراشتیم. لیکن موفقیت ما تا روزی بود که رفیق راسکالینکف در ایران حضور داشت و به محض عزیمت او به مسکو عقیده ها برگشت و نظر نمایندگان روسیه به همان شکل اول ظاهر شد و نتایج سوئی بار آورد که اهم آن ها عبارتند از:
- 1. دولت آذربایجان شوروی علی رغم اعتراضات مکرر جمهوری گیلان و بدون داشتن کمترین حقی در این باره، تمام کالاهای بازرگان ایرانی را ضبط کرده است و از استرداد آن ها به صاحبانشان مضایقه می کند. در صورتی که قبلاً قول داده بودند تمام این کالاها را برای رفع حوایج قشون سرخ ایران به ملت ایران بازگردانند و حتا اطمینان داده بودند که چنانچه اجناس و مال التجاره های مزبور به مصرف رسیده باشند عوض آن را اجناس و مال التجاره های دیگر به ما بدهند ولی دولت سوسیالیستی آذربایجان همه آن کالاها را به عنوان گرو نگاه داشته و می گوید تا قراردادی را که آن ها پیشنهاد می کنند امضاء نکنیم کالاهای ضبط شده مسترد نخواهد شد.
- 2. دولت آذربایجان شوروی حکمی صادر کرده است که به موجب آن تمام اتباع ایرانی مقیم قفقاز باید کسب و کار خود را رها کرده و به ایران بازگردند.
- 3. قرارداد ما با نمایندگان روسیه شوروی این بود که مسلک اشتراکی (مرام کمونیستی) میان اهالی ایران تبلیغ نشود ولی رفیق آبوکف که خود را گاهی نماینده دولت مرکزی روسیه و گاهی نماینده فرقه عدالت (حزب کمونیست بادکوبه) معرفی می کند با چند تن از بالشویک های ایرانی که از روسیه آمده اند و از اخلاق و عادات و روحیات ملت ایران به کلی بی اطلاعند هم دست شده، با دادن میتینگ و نشر اعلامیه در کارهای داخلی حکومت گیلان مداخله می کنند، باعث از بین رفتن عظم و احترام این حکومت در چشم مردم ایران شده اند، و با همین عمل خود نیروهای نظامی انگلستان را در ایران تقویت می کنند. به این هم قانع نیستند بلکه من و رفقایم را آلت دست سرمایه داران معرفی کرده و کار انقلاب را به تخریب کشانده اند.
- 4. فرمانده نیروی سرخ در ایران (رفیق کاژانف) طبق دستور تلگرافی رفیق تروتسکی (وزیر جنگ حکومت شووری) تحت اوامر جمهوری گیلان قرار گرفت و حتا، طبق همان دستور، برای اینکه بتواند عضو شورای انقلاب گیلان بشود تابعیت ایران را نیز قبول کرد. اما اقامتش در ایران متأسفانه دیری نپائید و در نتیجه اقدامات آبوکف که می خواست جای او را در شورای انقلاب بگیرد از ایران احضار شد و به روسیه برگشت.
رفیق لنین
ما نمی توانیم افتخارات انقلابی خود را که طی چهارده سال کوشش و فداکاری به دست آورده ایم یک باره از دست بدهیم و به حقوق ملت خیانت ورزیم. من اکنون که این نامه را به شخص شما می نویسم در آستانۀ خروج از رشت و ملحق شدن به یاران مبارزم در جنگل هستم. در آن جا به انتظار دریافت پاسخ این نامه خواهم نشست و تا موقعی که پیشنهادها و نظراتم (که ذیلا ذکر می شود) عملی نشود دیگر به رشت باز نخواهم گشت. خواسته های من عبارتند از:
- 1. ایفای قول های سابق دولت شوروی به ملت آزاد ایران و ارسال دستورهای اکید به مأموران حکومت آذربایجان شوروی در ایران که مفاد اعلامیه رفیق چیچیرین را رعایت نموده و در امور داخلی ایران دخالت نورزند.
- 2. شناختن اختیارات جمهوری گیلان و تطبیق شیوه کار مأموران شوروی در ایران با این اختیارات.
- 3. رد اموال و دارائی های اتباع ایران که در آذربایجان شوروی مصادره شده است.
- 4. احضار آبوکف و اعزام مجدد رفیق کاژانف زیرا وجود شخص اخیر در ایران به علت تخصص نظامی که دارد حائز منت های اهمین است.
در پایان این نامه نظر شما را به مسئله دیگری جلب می کنم و آن این است که ملت ایران در گذشته از دست مأموران حکومت استبدادی ظلم ها و تعدیات زیاد دیده و قلباً از همه آن ها بیزار است. از بین بردن استبداد شاه عملی است انجام پذیر ولی خفه کردن احساسات ملت ایران امری است محال. تاریخ گذشته این مملکت نشان می دهد که کشورهای بیگانه و ایادی خارجی بارها در کشور ما نفوذ کرده اند اما همین که خواسته اند احساسات ملی و روح آزاد منشی ایران را سرکوب کنند مساعی شان عقیم مانده. این روحیه امروز قوی تر از پیش است زیرا ملت ایران لذت آزادی را خوب درک کرده است و محروم کردنش از این نعمت غیرقابل تصور است.
همان طوری که قبلاً نیز اعلام کردم تا رسیدن جواب این نامه به رشت باز نخواهم گشت و برای اطمینان از اینکه نامه ام حتماً به دستتان برسد آن را توسط دو تن از یاران موثقم میرصالح مظفرزاده و هوشنگ خدمتتان می فرستم.
محل امضاء: کوچک
یقیکیان مدیر روزنامه ایران کنونی که با جریان های این دوره تماس و آشنائی بسیار نزدیک داشته در شماره 171 این روزنامه می نویسد که نامۀ میرزا کوچک خان توسط چیچیرین (وزیرخارجۀ شوروی) تسلیم لنین شد ولی به نتیجه ای که انتظار می رفت نیانجامید. مقامات مسئول شوروی جواب دادند که اتخاذ تصمیم قطعی درباره مطالبی که در این نامه آمده جنبۀ فوریت ندارد و باید به آینده موکول گردد.

تبانی روس و بریتانیا و شهادت میرزا
در آستانۀ کودتای 1299 که در پی شکست طرح بریتانیا برای تحت الحمایگی ایران در پیمان 1919 صورت گرفت، توافق شوم و محرمانه ای بین شوروی، بریتانیا، شوروی و دولت مرکزی برای نابودی جنبش جنگل صورت گرفت.در این توافق روس ها در صدد نزدیکی به سردارسپه برآمدند و دست او را برای سرکوبی جنبش آزاد گذاشتند. حضور رضاخان در اتومبيل كنسول شوروي در رشت، زماني كه براي سركوب جنگل به آن شهر رفته بود، دلیلی بر این مدعاست. قوای قزاق از ضعف جنبش استفاده کرده و طی شبیخون های فراوان، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی کردند. بعضی از فرماندهان تسلیم یا کشته شدند. میرزا همراه با، گائوک افسر آلمانی معروف به هوشنگ، قصد رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، از متنفذین خلخال را که همیشه از میرزا حمایت میکرد، داشت؛ اما در کوههای خلخال دچار بوران و طوفان شدید گردیده و در ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، هر دو از پای در آمدند.
نتیجه گیری
در ریشه یابی پیدایش جنبش ها همواره باید شرایط اجتماعی- اقتصادی و سیاسی کشورها را مد نظر قرار داد. بدون تردید بسترها و عوامل شکل گیری خیزشی که ویژگی های اصلی یک جنبش را چون رهبر، هدف و ساختار تشکیلاتی داراست، به یک زمان محدود و کوتاه مربوط نمی شود. جنبش ها محصول عدم توجه به مطالبات مردمی هستند که شاید قرن ها زیر ظلم و ستم حاکمان خود قرار داشته اند. این مسأله در مورد جنبش جنگل نیز به طور کامل صدق می کند. قیام جنگل نهضتی نبود که یک شبه و به خاطر تمایلات مادی و یا صنفی عده ای در عرصۀ سیاسی ایران پدیدار شود.
خواسته های طبقات مختلف مردم آزادی خواه، روشن فکران و سیاسیون در اثر استبداد فزایندۀ حکام بی لیاقت قاجار به حدی در اثر سرکوب ها، تل انبار شده بود که انفجار آن را در انقلاب مشروطه دیدیم. از سویی به رغم پیروزی جنبش مشروطه، مردم و آزادی خواهان باز هم همان شرایط پیش از مشروطه را به نوعی دیگر تجربه کردند. جنبش جنگل در حقیقت فریاد مردم مظلوم گیلان برای رسیدن به حداقل های حقوق شهروندی بود که ضمن سرکوب از آنان دریغ می شد. اعتراض های پس از مشروطه در قالب جنبش هایی چون جنگل و تشکیل محفل های تروری چون کمیتۀ مجازات را باید در ناکام ماندن انقلاب مشروطه و ناتوانی رهبران و مدیران آن در دگرگونی اساسی ساختارهای پیش از مشروطه و سرخوردگی مردم جست و جو کرد. جنبش جنگل شاید به ظاهر در اثر تفرقه و اختلاف سلیقه که از مهم ترین عوامل شکست آن بودند از هم فروپاشید؛ اما چراغی که میرزا کوچک و یاران و هم فکران وفادارش در عدالت خواهی و اجنبی ستیزی در ایران برافروختند، همواره بر تارک تاریخ ایران زمین می درخشد.
پايان
سید علی حق شناس کمیاب
10/9/1390
گزیدۀ منابع
املشی (میزان)، بهاءالدین، گوشههایی از تاریخ گیلان، به کوشش محمدهادی میزان، 1352.
رهنمایی، محمد تقی، کتاب گیلان، جلد سوم، تهران، گروه پژوهشگران ایران، 1374.
حاج سیدجوادی، حسن، نقش گیلان در انقلاب مشروطیت، کتاب گیلان، ج 2، تهران، گروه پژوهشگران ایران، 1374.
خاطرات ژنرال دنسترویل، برگردان حسین انصاری، تهران، 1361.
رواسانی، شاپور، نهضت میرزا کوچکخان جنگلی و اولین جمهوری شورایی در ایران، نشر شمع، 1368.
رواسانی، شاپور، دولت و حکومت در ایران، تهران، 1367.
رواسانی، شاپور، نهضت جنگل و بنیان گذار آن میرزا کوچک خان جنگلی، اطلاعات سیاسی اقتصادی، مهر و آبان 1384.
شیخ اسلامی، جواد، اسناد محرمانۀ وزارت خارجۀ بریتانیا دربارۀ قرارداد 1919 ایران و انگلیس، تهران، کیهان، 1365.
شیخ اسلامی، جواد، علل افزایش نفوذ سیاسی روس و انگلیس در ایران عصر قاجار، تهران، 1369.
شاکری، هوشنگ، ناراضی مشروطه/ زمینه های شکل گیری نهضت جنگل و ماهیت مذهبی آن، مجموعه تاریخ ، آذر 1383.
فرخ، سیدمهدی، خاطرات فرخ، به اهتمام پرویز لوشانی، جلد اول و دوم، تهران، 1347.
فخرایی، ابراهیم، گیلان در جنبش مشروطیت، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1353.
فخرايي، ابراهيم، سردار جنگل، تهران، سازمان انتشارات جاویدان، 1342.
فخرایی، ابراهیم، یحیی دولتآبادی، حیات یحیی، تهران، 1331.
کسروی، احمد، تاریخ 18 سالۀ آذربایجان، تهران، 1333.
گیلک، محمّد علی، تاریخ انقلاب جنگل، تهران، 1371.
گلشنی، عبدالکریم، مجموعه تاريخ/ زمانه، شمارۀ 43، پائيز 1380.
مهرانی، حمید، اصلاحات ارضی در گیلان، کتاب گیلان، ج 2، تهران، گروه پژوهشگران ایران، 1374.
مکی، حسین، تاریخ بیستساله ایران، ج 1، تهران، نشر ناشر، 1361
